سفرنامه ای از خاطراتم
عزیزم
این روزها برای من خاطرات خیلی سالها پیش رو زنده میکنه
موقعی که با چه ذوق و شوقی عسرها به خونه پدر بزرگم ( پدر پدرم ) میومدم تا پنیر لیقوان و گردو نان اهری که عشق من بود و به اون نون خالی میگفتم با چایی تازه دمی که پدربزرگم با وسواس خاص خودشون دم کرده بودند اونهم روی سماور نفتی ، با تمام وجودم بخورم و بعد هم لم بدم توی بغل مامانیم و باباییم و گاهی یواشکی برم توی اتاق عموم و دست بزنم به وسایلش و تمام ماسکهای فوق العاده زیبایی که برای نمایش هاش درست کرده بود را ببینم ...فقط ببینم چون اصلا قابل دست رس برام نبود
این روزها مرور خاطرات بچه گیم هست
توی حیاط خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم و خوردن گورجه سبزی که هیچوقت و هیچ جا عینشو پیدا نکردم
عشق کردن زیر درختچه گل سرخی که 3 برابر قد اون موقع من بود و نگاه کردن به بوته گل مروارید که همون باعث شد دیگه تا حالا از بین همه جواهرات ها فقط عاشق مروارید باشم و البته زمرد چون همیشه خیره میشدم به انگشتر زمرد مامانم و کلی خیالاتم رو سر و سامون میداد
این روزها مرور خاطرات بچه گیم هست
به یاد خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم و صدای عمه مینام که کلی دُمم به اون وصل بود و وقتی برای چند ماه رفته بود مسافرت خیلی دور ، از ملال دوریش تمام درو دیوار تازه نقاشی شده اتاق پذایراییمون رو با رُژ لب مامانم عکس اونو نقاشی کردمب با عشقی وصف نشدنی.
مرور اسمهای مستعاری که مدام از زیون آنها تکرار میشد ومن کلی لذتت میبردم از شنیدنش: هُلو - لُپ سیاه - کلوچه و......
این روزها در شهر زادگاهم می گردم و میگردم و لذت میبرم و یاد روزهایی میکنم که با بچه های همسایه ها مون چها که نکردیم
دعوا هام با آرش سر اون هواپیمایی که هر روز چندتاش چندین بار از بالای سرمون رد میشد و من و اون فکر میکردیم خلبانش یا عموی منه یا دایی بهروز اون که اصلا شغل 2 تایی اونها هیچ ربطی به خلبانی نداشت

این روها همش برام مرور خاطراته
همه امیدم به اینه که توهم کودکیت پراز خاطرات عالی از روزگارت باشه
هم تو هم بقیه همسن و سالهات
آمین



سفرنامه ای از خاطراتم
