ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

سفرنامه ای از خاطراتم

1390/8/2 23:15
612 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

عزیزم

این روزها برای من خاطرات خیلی سالها پیش رو زنده میکنه

موقعی که با چه ذوق و شوقی عسرها به خونه پدر بزرگم ( پدر پدرم ) میومدم تا پنیر لیقوان و گردو نان اهری که عشق من بود و به اون نون خالی میگفتم با چایی تازه دمی که پدربزرگم با وسواس خاص خودشون دم کرده بودند اونهم روی سماور نفتی ، با تمام وجودم بخورم و بعد هم لم بدم توی بغل مامانیم و باباییم و گاهی یواشکی برم توی اتاق عموم و دست بزنم به وسایلش و تمام ماسکهای فوق العاده زیبایی که برای نمایش هاش درست کرده بود را ببینم ...فقط ببینم چون اصلا قابل دست رس برام نبود

این روزها مرور خاطرات بچه گیم هست

توی حیاط خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم و خوردن گورجه سبزی که هیچوقت و هیچ جا عینشو پیدا نکردم

عشق کردن  زیر درختچه گل  سرخی که 3 برابر قد اون موقع من بود و نگاه کردن به بوته گل مروارید که همون باعث شد دیگه تا حالا از بین همه جواهرات ها فقط عاشق مروارید باشم و البته زمرد چون همیشه خیره میشدم به انگشتر زمرد مامانم و کلی خیالاتم رو سر و سامون میداد

این روزها مرور خاطرات بچه گیم هست

به یاد خونه پدر بزرگ و مادر بزرگم و صدای عمه مینام  که کلی دُمم به اون وصل بود و وقتی برای چند ماه رفته بود مسافرت خیلی دور ، از ملال دوریش تمام درو دیوار تازه نقاشی شده اتاق پذایراییمون رو با رُژ لب مامانم عکس  اونو نقاشی کردمب با عشقی وصف نشدنی.

مرور اسمهای مستعاری که مدام از زیون آنها تکرار میشد  ومن کلی لذتت میبردم از شنیدنش: هُلو - لُپ سیاه - کلوچه و......

این روزها در شهر زادگاهم می گردم و میگردم و لذت میبرم و یاد روزهایی میکنم که با بچه های همسایه ها مون چها که نکردیم

دعوا هام با آرش سر اون هواپیمایی که هر روز چندتاش چندین بار از بالای سرمون رد میشد و من و اون فکر میکردیم خلبانش یا عموی منه یا دایی بهروز اون که اصلا شغل 2 تایی اونها هیچ ربطی به خلبانی نداشت

این روها همش برام مرور خاطراته

همه امیدم به اینه که توهم کودکیت پراز خاطرات عالی از روزگارت باشه

هم تو هم بقیه همسن و سالهات

آمین

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

مامان ماهان عشق ماشین
2 آبان 90 23:11
إ‌ إ إ إ پس کو سفرنامه؟؟این پست که فقط یه عنوان خالیه؟
مامان ماهان عشق ماشین
2 آبان 90 23:20
lمث اینکه خیلی زود اومده بودم.همیشه به گردش و شادی ترمه جونم.
چقدر خوبه که آدم از بچگیش خاطرات خوب داشته باشه................
هاله جون.سلیقه و اشتهاتو قربون:مروارید و زمرد


فدات بشم مروارید که بین جواهرات های یگه قیمتش مطلبوتره
زمرد فقط یک یاد هست که هنوز با دیدنش منو میبره به یک هیپنوتیزم اونم فقط با انگشتر مامانم
میتونستم عاشق الماس باشم با قیراط بالا یا برلییان حداقل
مامان ماهان عشق ماشین
2 آبان 90 23:21
با سرما چکار کردین؟
مامان پارسا
3 آبان 90 0:14
سلام دوست خوبم
خوبی؟
یه عالمه پست رو نخوندم و حسابی ازت عقبمااااااااااااااااا
منم امیدوارم کودکی تمام کودکانمان پر از خاطرات رنگی و زیبا و دلنشینی باشه که یادآوریش لبخندرو مهمون لباشون کنه
چه عکس نازی شده عکس اولی چه نگاهی میکنه به گربه ترمه ی عزیزم
این ساختمون تو رشته درسته؟

آره یکجورهایی شبیه ولی این میدان ساعت هست -تبریز
مجموعه جذاب و شاد کودکانه شامل بهترین سرگرمی های آموزنده برای کودکان
3 آبان 90 9:27
مجموعه جذاب و شاد کودکانه شامل بهترین سرگرمی های آموزنده برای کودکان آشنایی با حروف - کارتون - رنگ آمیزی - شعر - لطیفه و لبخند - داستان - سرگرمی - ضرب المثل شامل : داستان های زیبا و انیمیشن شعرهای کودکانه آشنایی با حروف الفبای فارسی و انگلیسی آشنایی با حیوانات بازی های متنوع و جذاب کارتون رنگ آمیزی ضرب المثل های ایرانی لطیفه و لبخند
مامان آرین
5 آبان 90 0:09
سلااااااااام با پست نتیجه نظر خواهی آپیم زودی بیاین
ساحل
7 آبان 90 16:56
همیشه شاد باشی و مملو در خاطرات شیرین دوست من.


مرسی
و همیشه برای همه لحظه ها پر از شادی باشه
مرضيه
7 آبان 90 17:03
معصومه مامان سهند
9 آبان 90 17:28
جالب بود عزیزم جالب و خوندنی همیشه شاد باشید
مامان علي خوشتيپ
9 آبان 90 21:18
چقدر با احساس مينويسي
كامل تونستم كودكيتو تصور كنم
پس بايد خيلي هنرمند باشي چون زناي تبريزي خيلي كدبانو و هنرمندن
اون عكس دومي ترمه جون خيلي قشنگه.دلم ميخواد لپشو بخورم


مرسی عزیزم
این نظر مثبت تو نسبت به من هست که ازت ممنونم
البته من اهل تبریز نیستم
و کل خانواده پدرم به اونجا مهاجرت کردند سالها پیش
مامان سانای
11 آبان 90 15:42
یاشاسین آذربایجان


واقعا همینه
مامان ماهان
14 آبان 90 8:52
همیشه شاد باشی دوست جونم
مریم مامان ملینا
18 دی 90 14:23
من تازه این پستتو خوندم . وااااااااااااااای منو بردی به خاطرات بچگیم. خانوادم از اون خونه و محله رفتند ولی هنوز اون کوچه دیدنش برام یه جوریه و مو به تنم سیخ میشه که چقدر سالها زود میگذره میتونم بدونم شما اهل کجایی و الان کجا زندگی میکنی؟(خصوصی)یه حدسایی زدم البته